|
این روزا روزای بدیه
پر از دلخوری و دلتنگی و دلمردگی... دارم ذره ذره آب می شم نمی دونم طاقتم تا کجاست فعلا نقاب خوشحالی و بی خیالی رو زدم تا چند وقت پیش واقعا خوشحال و بی خیال بودم ... حالا ... هیچوقت کسی نبود که وقتی دلم میگیره باهاش حرف بزنم آخه دل گرفتنای من یه جوریه هرکسی نمی تونه درک کنه و خودمم نمی تونم ازش بگم... کاش کسی که به حرفام گوش می داد اینقدر ازم دور نشده بود سرما رو توی همه ی کلمه هاش حس می کنم... نمی دونم چرا؟ نمی دونم چی شد؟ نمی دونم... هم هست ... هم نیست من موندم و زخمی که کم کم داره روحمو در انزوا می خوره! خیلی به فریاد محتاجم همونقدر به تنهایی تنها بودن یه وقتایی نیاز روحه این روزا همه چیز برام بی اهمیته ... بی ارزشه ... خیلی به تنهایی نیاز دارم یه مسافرت به ناکجا آباد جایی که کسی منو نشناسه و منم کسی رو نشناسم جایی که از همه دور باشم ... |
[ پنجشنبه دوم خرداد 1392 ] [ 19:20 ] [ قطره اي از آسمان ]
[ ]




